تبليغاتX
روزمرگی




















روزمرگی

"شرح درد انتظار را باید از منتظر پرسید و بس"

تکرار بعضی حرفا و مرور بعضی خاطرات باز کردن یه زخم کهنه و قدیمه؛ که فکر کردن به اون آهی از عمق وجودم بر می خیزد. حرف هایم ناتمام ماند،مثل یه توموری که توی گلوم هر روز بزرگ و بزرگتر می شد، فشار می آورد، راه نفسم رو بسته بود.نگفتم چه شد، نفهمیدی چه شد، آهسته رفتی، مثل آمدنت.فکر نمی کردم که یه روزی بتونم آهسته از کنارت بگذرم اما شد؛ خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر شو می کردم. راه رفتنی را باید رفت ولی نه با نامردی و سیاهی. یادت هست که می گفتم زمانی برنگردی که وقت چیدن شقایق ها باشد، پس دوباره می گویم برنگرد، شقایق ها را می چینم.

بدرود...

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:52 توسط سارا| |

یک پایان تلخ، خیلی بهتر از یک تلخ بی پایانه

یکی از بهترین دیالوگ های فیلم "درباره الی..."

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:37 توسط سارا| |

تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیل می باشد.
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:15 توسط سارا| |

از دست بعضی افراد تو رابطه دوستی خیلی ناراحت  می شم یا به عبارتی بهم بر می خوره

۱) دورت بزنه

۲) بیش از حد محتاط باشه

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:45 توسط سارا| |

فعلاْ چیزی نمی خوام بنویسم و در حالت کما به سر می برم، شایدم تا چند روز دیگه برگردم،پس تا بعد.
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:19 توسط سارا| |

حدود سال ۷۶-۷۵ بود که یه کسی توی همین کره خاکی، توی همین ایران و تهران خودمون ناجی من و خونواده ام شده بود. به خاطر بعضی از مسائل دیگه ازش خبردار نشدیم. چند وقتیه که خیلی دنبالش می گردم، اینترنت رو زیر رو کردم ولی... البته اشتباه نکنید اون فقط یه ناجی بود نه خواستگار یا ...  چون اصلاً اون دوران من ۱۳ یا ۱۴ سال بیشتر نداشتم حالا نمی دونم می تونم پیداش کنم یا نه، تلاش می کنم اما باز هم همیشه و همیشه ازش بخوبی یاد میکنم. هیچ نشونه ی هم ندارم ازش اما همین جا بهش می گم "دکتر سینا مرشد" همیشه و همیشه به یادتون هستم و امیدوارم که هر جا که هستی در کنار خانواده سلامت باشی.
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:4 توسط سارا| |

آدما برای ابراز عشقشون چند دسته ند:

۱. یه عده، اونهایی هستند که از دو کیلومتری مشخصند؛ یعنی با رفتارشون، حرکاتشون و... یه بچه هم متوجه شون می شه.

۲.عده دیگه بی تفاوت هستند و منتظر هستندکه طرف مقابل ابراز محبت کنه.

۳. عده آخر، آدمایی هستند که نه بی تفاوت و نه تابلو؛ اما همیشه بر عکس ابراز محبت می کنن. یا به قول شاعر:

اگر با من نبودش هیچ میلی                                        چرا ظرف مرا بشکست لیلی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:24 توسط سارا| |

از وقتی وارد مرحله نوجوانی و جوانی زندگیم شدم، خیلی از پسرای جوون فامیل و آشنا، همکلاسی و همکار بهم ابراز محبت می کردن و گاهاً با زبون بی زبونی می گفتن که "عاشق"م هستن. منم با کمال خونسردی و بی تفاوتی از کنارشون رد می شدم، شاید مغرور بودم، نمی دونم. الان تعدادی شون ازوداج کردن و بچه دار هم شدن، بعضی ها هم هنوز مجرد هستند و کماکان مسخ. می دونم که خیلی از قلبها رو به راحتی شکستم بدون اینکه خودم متوجه کار زشتم بشم. خیلی راحت غرورشونو زیر پا له می کردم.

اما حالا نوبتی هم که باشه نوبت منه. من مسخ و آن...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:2 توسط سارا| |

مریم خانوم کجا دنیایی؟ می دونی کجا وایستادی؟ توی لبه پرتگاه. به چی نگاه می کنی؟ به بچه و همسرت یا به پائین پرتگاه؟

وقتی متوجه شدم جلوی آینه میز توالت رفت و ماشین ریش تراش شوهرش رو برداشت و به برق زد و بعدشم موهای مشکی و لخت و بلندشو رو شروع به کوتاه کردن کرد باور نمی شد. موهاش تمام میز توالت رو گرفته بود. کوتاه می کرد و اشک می ریخت وقتی به خودش آمده دید که تاس تاس شده.ازش پرسیدم چرا اینکار رو می کنی؟ چه اتفاقی افتاده؟ فقط گریه می کنه و می گه"هیچ انگیزه ی برای ادامه زندگی نداره" با وجود اینکه مشکلات حادی تو زندگیش نیست ولی احساس می کنه که دیگه به آخر خط رسیده. مریمی که زندگیشو با عشق شروع کرده بود، اون عاشق شوهرش و بچه اش بود اما حالا چی شده؟ اون همه رو به دست فراموشی سپرده. ازش می پرسم که چرا اینقدر چاق شده: کمتر بخور. باچهره ی محزون می گه: "نمی تونم جلوی خودمو بگیرم، اصلاً مجالی برای گرسنگی نمی ذارم. می رم تو اتاق و درشو قفل می کنم که مبادا علی کوچولوی ۲ ساله در رو بازکنه و شروع به خوردن خوراکی های جور و و اجور می کنم". و بعدش شروع به گریه کردن می کنه، چشمای عسلی رنگش خیس خیس می شه. دنیا براش تموم شده. مادری که تمام زندگیش بچه اش می شه اما مریم به هر طریقی می خواد از علی فرار کنه.اون حتی احساس زنانه شو نسبت به شوهرش از دست داده. اتاقها، آشپزخونه ، حموم و همه همه نامرتب و به قولی سگ می زنه گربه می رقصه اما مریم حتی توان بلند شدن رو نداره. هر روز کارش شده خوردن و خوردن و بی توجهی نسبت به اطراف.

اون دچار افسردگی شدید شده. از ته قلبم دعا می کنم براش. خدا همه بیماران روحی رو نجات بده. الهی آمین

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:50 توسط سارا| |

از کنار خیلی از آدما رد می شم، می یان و می رن و همشوم خواه یا ناخواه معلمم هستند. بهم یاد می دن اون چیزی رو که برای یه زندگی مجردی و متاهلی لازمه. این دوسال زندگی مثل یه عمر برام گذشت. شاید تجربه ی که توی دو بهار زندگی پیدا کردم توی این ۲۲ بهار پیدا نکرده بودم.یاد گرفتم باید بخوری تا خورده نشی این یه قانونه. یاد گرفته که احساسات جواب نمی ده و فقط باید منطقی شد همین. یاد گرفتم برای پیشبرد اهدافم باید با همه آدما سر و کله زد، مرد و نامرد. دلشستنگی وجود ندارد چون این رسم زندگیست، نباید باخت، نمی بازم. یاد گرفتم که زمانه خیلی بی رحمه اما قاضی خوبی برای قضاوته، باید صبر کرد اما تاکی؟ نمی دانم. یاد گرفتم زندگی "من" نیست "ما"ست. مردی وجود نداره فقط دارن اسمشونو یدک می کشن. کسی نمی گه چیکار می کنی، اصلاً می تونی نفس بکشی؟ زنده ی؟ کاش خود خواه بودم، کاش کسی برام مهم نبود، کاش ...

اما آخرش باید بگم که خدا همیشه یه روزنه ی امید می ذاره، شاید روزنه ی امید من مامانم و دوستمه. اونه که با حرفاش آرومم می کنه.خدا حفظشون کنه، امیدوارم که یه روزی بتون جواب لطفشونو بدم.

دوستون دارم تا آخرش.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:2 توسط سارا| |


Design By : Night Skin